خرید کتاب سلوک (جیبی)
جستجوی کتاب سلوک (جیبی) در گودریدز
مشاهده لینک اصلی
احساس ترس و ناامنی از نگاه و زبان دیگران، واگویههای حتمی و گمان اینکه دیگران با اندازهها و معیارهای خودشان انسان را مورد داوری قرار میدهند، بسیار مهمتر بود از هر انگیزه آزارندهی دیگر.
__________________________________________
خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند.
مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . خروار ، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و .............
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!
دت های زیادی است که نتوانسته ام بگریم - این را بارها به او گفته بودم - فقط چشم هایم داغ می شوند، انگار گر می گیرند و لحظاتی بعد احساس می کنم فقط مرطوب شده اند. اندکی مرطوب. نمی دانم، اما نمی دانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که می تواند در کوتاه ترین لحظات تا بی نهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند و بشنود، و هرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بی گسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازه ای برای شان متصور نیست. پس من چه میزان حرف زده ام و می زنم بی انکه دیگر یا حتی خودم صدای نفس هایم را بشنود یا بشنوم؟
حالا باز هم سکوت و سکوت و سکوت. کاج ها، ابرها و گذر بال یک کلاغ در متن جاودنه ی خاکستری.. او را خواستهام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل دهها و صدها بار که خواستهام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما اینبار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست
__________________________________________
چه بسا هم نابود شده بود پیش از این. چه میدانست؟ مگر انسان میتواند نابود شدن خودش را از بیرون بنگرد و فروریختنهای نامرئی روح خود را تشخیص بدهد؟
__________________________________________
اندک اندک این بیماری کشیدن سیگار را در او قبول خواهد کرد. فقط علت این خودفرسایی آگاهانه را هرگز درک نخواهد کرد
__________________________________________
پس چرا من نتوانستم، چرا من نتوانستم جایگزین کنم ، چرا ؟ چرا من از تصور آن حتی دچار تهوع میشدم ؟
سهل است که تصورش را هم نداشته و ندارم .
آدمها ...، زن ها را نمیبینم ، یا اگر میبینم ، فقط @جسم @ میبینم ، جسم هایی که در چشم من و از نگاه من فاقد روح ، فاقد آن روحی هستند که من شناخته ام از ان پس زن در نگاه من ، یک جسم سخنگوست که من قادر به صحبت با او ، با ایشان نیستم...
بهترین را او در ذهنم قرار داد تا تبدیل بشود به یک پرنده که مدام نوک بزند توی شیارهای مغزم ، مغزم ، مغزم.
دیگر حوصله گفتگو با آن پرند را ندارم ، حوصله ی گفتگو با هیچکس را ندارم ، مغزم خسته و خودم کلافه میشوم و دقایقی اگر بگذرد واکنش تند نشان میدهم که طبیعی است غیر طبیعی جلوه میکند ، چه بسا دیگران نشانه هایی از جنون و عصبانیت در واکنش من بیابند . به هر جال احساس دقیقم از خودم این است که نسبت به همه کس و اصولا نسبت به کم و کیف زندگیم بیگانه شده ام
احساس میکنم دیگر چیز جالبی برایم وجود ندارد جز سیاه کردن همین صفحات ، صفحات ، صفحات..
آدم ها را..، آدم ها را موجوداتی میبینم که میخورند و میخورند و میخورند تا فردای روز با خرسندی تمام بروند خود را.. تا باز بتوانند بخورند و بیاشامند و حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند درباره ی خوردن و آشامیدن و جمعشدن یا امکان جمعشدن و درباره ی همه راه هایی که به این امکان منجر میشود و از خود میپرسم پس قدر این سکوت چه میشود ؟
__________________________________________
شنیع، شنیع، شنیع. یک تصویر شنیع: خواب ندیده ام و کابوس نیست. این تصور من است ک نابودم می کنذ. می توانم تصور خوذم، آن تصویر و انگارهی شنیع را روی کاغذ با کلمات نقش کنم، اما این احتمال وجود دارد ک ضمن ترسیم آن قلبم وابایستد و این یادداشت ها ک برایم حکم نیشتری بر یک غده چرکین را دارد، ناتمام بماند و از انصاف دور خواهد بود ک انباشته از چرم و عفونت ب دَرَک بپیوندم. با وجود این بارها و ب کرات ب او گفتم، پیش لز پایانذچندین سال، طرح آن تصویر شنیع را پیش کشیدم و از او خواستم با چشمان باز ب آن بنگرذ! اما... او فقط چشمهایش را فرو بست و روی از من برگردانید
«خاکستر!»
__________________________________________
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر برآورد و خود را در درخت میپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که بواسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ...
__________________________________________
من! من! برف بر سر و رویم حس برف بر سر و رویم و جای پای گذر سالهایی که ... که به عبورشان نیندیشیده بوده ام؛ زیرا که هرگز به جد در آیینه به خود ننگریسته بوده ام الا به نگاه چشمانی که هنوز شعله سرگردانی و مردمک هایش دودو می زد و سپس یک بار به اندیشه آینه نگریستن در آینه و فرو ریختن در تصویر آینه اندیشیدم و نشستم برابر آینه؛ و در آینه فرو ریختم مثل مردی که خود را نمی شناسد مثل انسانی که گم شده باشد مثل آدمی که ... آدمی که... آدمی که....
__________________________________________
ﻧﺴﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟ ! ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺍﻡ، ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﭼﻤﺪﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺳﻮﺩﻥ؟ ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺫﻫﻨﻢ ﺷﺎﺧﻪ، ﺷﺎﺧﻪ، ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺵ ﺍﺳﯿﺮ ﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﻡ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﻧﯿﺎﻓﺘﻦ ﻭ ﻧﺒﻮﺩِ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯾﺶ ﻫﺴﺘﻢ؟
__________________________________________
انسان در ذهنش زندگی می کند، انسان در ذهنش میمیرد
__________________________________________
مغزم. . . آه، مغزم. بايد بنشينم. بايد بنشينم. مغزم در تمام وجودم جاري است، و تمام وجودم بي اندازه خسته است. خستگي مرگ. چقدر مرگ اثبات شده است در اين شيارهاي مغز ؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه شان ، جز به جزءشان را توضيح بدهم؟ تداعي . . . تداعي به ستوه مي آوردم و ديوانه ام مي کند. کدام دست مي تواند با سرعتِ کيهاني مغز هماهنگ باشد؟ من خسته ام، خسته . . . !!
______________________________________________
عادت و بیماریِ عادت کردن ب عادت
______________________________________________
پک زدن ب سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود، و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت
______________________________________________
عجیب ترین خوی آدمی این است ک می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و ب کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، ب نوعی در لجاجت و تعارض با خود ب سر میبرد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت ب خودش نیست.
______________________________________________
ذرات وجود من، تمام ذرات وجود من پُرند از تو؛ پس چطور میتوانم بدون تو... صدای گریههای مرا نمیشنوی؟ اشکهایم، اشکهایم را نمیبینی؟
______________________________________________
و اکنون مرگ، مرگ و نفرت آن پاداشی است ک او با فراخدستی ب من پیشکش کرده است؛ پیشکش و نه پیشنهاد! چ بیرحمانه نابود شدم!
______________________________________________
پیر شدن خود را فقط من دیدهام. ناگهانی. دقیق چون فروافتادن از یک ارتفاع ناشناخته. این اتفاقی است ک در ذهن و زندگی کم اشخاصی رخ میدهد. یک وقفهی ناگهانی، یک ورطه ناگهانی. وقتی ک از همه کس گسسته بودم و اکنون... هم من، - مردی ک گم شد- شعری آورده است در پاره شعری از قیس عامر ک:
«روزم چون روز دیگران میگذرد؛ اما شب ک در میرسد یادها پریشانم میکنند، چ اضطرابی!
روز را ب سر میبرم اما... شبانگاه من و غم یکجا میشویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است؛ چنان چون پیوستن انگشتان با دست!»
______________________________________________
میبینندم و نگاهم میکنند، همهجور مردمانی ک من نمیبینمشان؛ ریشخند... تحقیر، بل احساس همدردی! چ بد و چ زشت!
______________________________________________
روحم بازی خورده است و این دیگر هیچ درمانپذیر نیست. فقط میخواهم ب خود واگذاشته شوم؛ ب خود...
______________________________________________
اما شب، شبانگاه من غم می شوم و غم من
______________________________________________
تنها، تنها، تنها می مانیم. تنها می مانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهای خالی در مغزم، در قلبم و در زبانم ک سخن نمی گفت. با ک بگوید چ شد و برای چ بگوید؟ انسان مادامی ک در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می برد ک نزدیکان او را می بینند، و همه چیز پیرامون او را می شناسند. پس تصور من هم این بود ک نیست کسی ک نداند چ بر من گذشته است، ک چگونه وجین شده ام، هَرَس شده ام. عریان و برهنه در زمستان.
_______________________________________________
اما زبان عشق همیشه گنگ است، چون برهان نمی شناسد. پس خاموش و آرام می ماند با امید همزبان دیرینه خود
______________________________________________
آه... من حرام شدهام؛ دریغا چ دیر... چ دیر بیافتم خود را چنین پوک و خشک و عبوس؛ زمینِ خشک، روح قحطی زده و عمر ب یغما رفته- بی نم اشکی حتی و دریغ از نم اشک. منم این ک عبوس و غمزده و خشک، بیتوان سلام و والسلام
______________________________________________
چه سخت و چه تلخ است کابوس های شبانه، کابوس های بیداری در خانه ای که دیگر احساس می کنی خانه ی تو نیست، در جایی که دیوارهایش به تو می گویند این جا دیگر جای تو نیست. جایی ک با صراحت ب تو گفته می شود تو شب و روزت را گم کردهای! و تو... خاموشی، خاموش میمانی، چون کابوس بیداری رهایت نمی کند
______________________________________________
نه، نمیشود دیگری را کشت و مطمئن بود ک گلولهی دوم، یعنی سهم خودت هم ب همان راحتی شلیک بشود
______________________________________________
یک بار کشتن او کفایت نمیکند برای من و کفایت نمیکند برای او. ک قدر او، ک منزلت او بیش است از یک تن، بیش است از یک آدم. نه؛ او را ب تعداد و تعدد تمام لحظاتی ک میگذرانم، ک گذرانیدهام باید بکشم و باز زندهاش کنم و باز...
______________________________________________
یک بار مردن جوابِ نابود شدنهای لحظه لحظهی تو را نمیدهد و تو در آخرین دقایق و ثانیهها نمیتوانی در چشمهای او بنگری و بمانی تا از یاد بردن ِ خود، تا غرق شدن در آن مردمکهایی ک روزگارانی دراز برایت زلالتریت چشمههای زیبایی بودهاند.
______________________________________________
چشمهایم را میبندم تا جهان را از یاد ببرم
______________________________________________
بگو.. بگو.. بگو! برایم حرف بزن! خواهش میکنم برایم حرف بزن! خاموش مباش اینجوری؛ چیزی بگو! تو را ب خدا چیزی بگو. من از سکوت تو بیشتر میترسم؛ قلبم تکان میخورد. خوف، خوف میکنم. حرفی بزن خواهش میکنم!
______________________________________________
آرام باش، آرام. حالا غزلی بخوان، غزلی بخوان برایم. دلم برای صدایت تنگ شده است. چ دراز زمانی است ک تو را ندیدهام و صدایت را نشنیدهام.
______________________________________________
این اشک خشک...آری...مانده است پشت مردمکانم، چیزی چون ابرهایی در قفس پشت پرده های چشم. دیری است دیرگاهه ـ زمانی است که نه می بارد و نه می شکند نه می بارم و نه پایان می گیرم. ابر شده ام. از آن ابر های خشک آسمان های کویر. خشک و عبوس و عبث نه گذر می کنم از خود و نه از این آسمان .هی...و نمی دانم خود که چشمانم به چه رنگ و حال در آمده اند.برمیخیزم یا می نشینم نمی دانم! راه می روم یا ایستاده ام مبهوت یا خود نمی دانم در کدام کوی ـ برزن ـ خیابان یا پیاده رو هستم.دیگر نمی دانم هیچ نمی دانم می خواهم به یاد بیاورم و چه چیز را باید به یاد بیاورم. خود نمیدانم! نمی دانم نمی دانم نمی دانم. آیا هیچ کس نیست؟ چرا، هست،
مگر می تواند نباشد؟ احساس می کنم عصایی به دست دارم. این همان عصای پایانه ی زندگانی پدر است که آخرین بار در اتوبوس خط ولایت جا مانده بود، همان آخرین سفرش به زادگاه. اما این جا چه می کند آن عصا؟ ساییدگی روی دسته اش و سر حلقه ی سیاه جیر نوک آن که چون برزمین می گیرد، صدا ایجاد نکند. این عصا را خود من برای پدر خریده بودم. همچنین آن کلاه دور فرنگی را، باشد، باشد که نشانه های پایان دوره ی زندگی پدر به سراغم آمده. کسی، کسان نمی دانند که همواره، چون درمی مانم از اندیشیدن به بهترین یا بدترین یادها، خود به خود در اندیشه ی او، آن حکیم امی فرو می روم و غرق می شوم در او. من نیست می شوم در او، یا او هست می شود در من، هیچ نمی دانم. پس بدیهی است که ندانند کسان که من و پیرمرد هرگز یکدیگر را تنها نمی گذاریم. گفت: مادرت چه؟ مادر؟
______________________________________________
مادرم؟ به او، به رنج های او مدیونم. به بی تای های او که نتوانستم تاب بیاورم شان مدیونم. بیش از دین به شصت سال، به پنج ساله ی پایان عمر او مدیونم که در نوسان حد فاصل جنون و حسرت سپری شد؛ به این که نشد یگانه شود یک لحظه با این زندگانی غمبار ... مدیونم. او در تنهایی و بی پناهی مرد در خانه ی سالمندان! چشمانم دو تکه ابر شده اند؛ دو تکه ابر در آسمانی به فراخی کویرهای سرزمینم. گلایه می داشت که نخواهم رفت به زیارت خاکش. می دانست، پیشاپیش می دانست. اما من رفتم.
شبی، شبانه ای رفتم، و به تمامی یک کتاب داستان در گورستان ماندم، او هم بیرون آمده بود از قبر و رفته بود به زیارت خاک آن فرزندش که جوانمرگ شده بود. دیدمش که می آمد، پیاده و غبار آلود در کفن کرباس با قرآنی که به دست داشت همیشه و لبانش که به ذکر و دعا می جنبید؛ حالتی که بسیار ایام دیده بودم و دو زانو بر سر سجاده ای که برایش خریده بودم از بازار پیوسته به حرم در مشهد. بگذار به خود بباورانم که آن سجاده را من خریده بودم. اما او ... یقین دارم که آرزو داشت برایش گریه کنم. حالا هم من این آرزو را دارم، اما چه کنم ... چه کنم که نمی توانم! که سیلاب خشک شده اند، نمی بارم، هم نمی توانم، هم نمی توانم که ببارم، این اشک خشک مجالم نمی دهد. آیا آن کودک همیشه ی درون من نابود شده است در من؟ آیا من فلج شده است؟ گنگ و فلج؟ چرا؟! نمی دانم!
وصل نمیشوم، ب هیچ چیز و کس و کجا وصل نمیشوم. باید مثل طرح یک مرد بروم سه کنج یک دیوار، آنجا ک سطلهای آبی و بزرگ زباله ها را میگذارند گیر بیاورم و تمام قهوههایی را ک فنجان- فنجان ب خود نوشانیدهام در آن رستوران ایتالیایی سرنبش، یک جا بالا بیاورم.
______________________________________________
ای همهی شعرهای هزارساله ص۱۵۷
ص ۱۵۹
۱۶۰
1۶۱تا ۱۶۳
۱۶۵
۱۶۶
۱۶۷
۱۶۹
۱۷۳
۷۴
۱۷۸
______________________________________________
رفته است. آنچه از او ب جا مانده نه کلمات است نه ان دفتر، بل انچه از او ب جا مانده فضاییست پر از حضورش پ خالی از بودنش
______________________________________________
ر نهان می گوید دوستم بدار! دوستش می داری٬ می گوید نه٬ دوستم بدار! دوستش می داری. می گوید نه٬ خیلی دوستم بدار! خیلی دوستش می داری. امّا این کافی نیست. می گوید خیلی٬ خیلی٬ خیلی دوستم بدار! خیلی خیلی خیلی دوستش می داری. اما نه! ناگفته می گوید جانت را می خواهم٬ برایم بمیر! سر می گذاری و برایش می میری. جخ شیون می کند و به فغان در می آید٬ کنارِ افتاده ی تو زانو می زند٬ سرت را میان دست ها بر زانو می گیرد و نعره می زند که نمی خواستم بمیری٬ نمی خواستم. برخیز٬ برخیز و برایم بمیر! دم که بر می آوری و ضربانِ نبضت را زیر انگشتانش احساس می کند٬ بارقه ی امید در چشمانش می درخشد که باز هم٬ بار دیگر تو هستی٬ تو زنده ای تا برایش بمیری
______________________________________________
برای او فقط نمردم من، زیرا اگر برایش مرده بودم، خود را از حس و عاطفه و دیدارش محروم میکردم و این قابل تحمل نبود برایم
______________________________________________
تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در آن نداشته باشی؛ و دشوارتر و ناممکنتر وقتی در چنین حالتی دیگران در تو نظر میکنند ک در گمان ایشان موهبت یافته مینمایی و بسا ک رشک میبرند و هیچ نمیدانند از تو، از درون تو ک غرق است در واژگانی مثل استفراغ، شناعت و کینه
______________________________________________
انسان تا ب زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمیشود.
______________________________________________
انسان در تار عنکبوت تجربههایش دچار و گرفتار میماند
______________________________________________
مشاهده لینک اصلی